چه دانستم   

 

ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش
بر در دل روز و شب منتظر یار باش

دلبر تو دایما بر در دل حاضر است
رو در دل برگشای حاضر و بیدار باش

دیده‌ی جان روی او تا بنبیند عیان
در طلب روی او روی به دیوار باش

ناحیت دل گرفت لشگر غوغای نفس
پس تو اگر عاشقی عاشق هشیار باش

نیست کس آگه که یار کی بنماید جمال
لیک تو باری به نقد ساخته‌ی کار باش

در ره او هرچه هست تا دل و جان نفقه کن
تو به یکی زنده‌ای از همه بیزار باش

گر دل و جان تو را در بقا آرزوست
دم مزن و در فنا همدم عطار باش

عطار

 

مثل یک رویای شیرین می مونه،‌ برای این که یک وقت خدایی نکرده یک لحظه اش رو از دست ندم سعی می کنم هر ثانیه اش رو بچشم و زیر دندون مزه مزه کنم.

دلم می خواد بعدها پشیمون نشم. چون ممکنه فقط همین یک بار همچین موقعیتی برام پیش بیاد. در حال حاضر دارم کاری رو با کسانی در جایی انجام می دم که همیشه آرزوشو داشتم و برام خیلی دور از دسترس بود.

هر روز با اشتیاق زیاد از خواب بیدار می شم تا برم پیش کسی،‌کسانی که حتی نگاه کردن به اون، اونها بهم انرژی میده. با این که خیلی کار می کنم انگار هر لحظه که می گذره شاداب ترو سرحال تر می شم.

این مدت از زندگیم رو می تونم برآورده شدن یک آرزوی بزرگ نامگذاری کنم. البته شاید کاری که من در حال حاضر انجام میدم به نظر خیلی ها ارزش نداشته باشه اما  برای من همه چیزه.

 

 چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد، دو چشمم را کند جیحون
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتیم در اندازد میان قلزم پر خون
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فروریزد ز گردشهای گوناگون
نهنگی هم بر آرد سر، خورد آن آب دریا را
چنان دریای بی پایان شود بی‌آب چون هامون
شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را
کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون
چو این تبدیلها آمد نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد، که چون غرق است در بی‌چون
چه‌دانمهای بسیار است، لیکن من نمیدانم
که خوردم از دهان‌بندی در آن دریا کفی افیون

 

مولانا

 

 

لینک
جمعه ۱ خرداد ،۱۳۸۸ - sarvin

   جای آرمیدن   

ای کاش که جای آرمیدن بودی

 

یا این ره دور را رسیدن بودی

 

یا از پس صد هزار سال از دل خاک،

 

چون سبزه امید بر دمیدن بودی

 

خیام

 

بچه که بودم سرشار از آرزوهای بزرگ و کوچیک بودم. آرزوهای برای-اون-موقع بلند پروازانه ای که خیلی هاش هرگز برآورده نشدند. یا برآورده شدند "اما خیلی دیر موقعی که دیگه آرزو نبودند."

با گذر سال ها هرچقدر بزرگ و بزرگ ترشدم آرزوهام هم بزرگ تر و دست نیافتنی تر شدند و به همون نسبت بلند پروازانه.

حالا من تو سن 25 سالگی آرزوهایی دارم که فقط خدا و البته حافظ ازشون باخبرند. من تصمیم دارم از همین حالا براشون مبارزه کنم تا بعدا پشیمون نشم. تا بعدها هر کدومشون تبدیل به یک گره جدید در وجودم نشن.

عزیزی بهم گفت:  "سروین تو پر از گره هستی، سعی کن پیداشون کنی و بازشون کنی تا برات مشکل ساز نشن."

اون موقع خیلی منظورشو نفهمیدم ولی حالا کم کم دارم می فهمم.

 

 

امروز بیش از هرروز دیگه ای به فکرشم--دوستان عزیزم لطفا دوباره بهم شک نکنیدJ--دلم خیلی هواشو کرده.

 

 

خاطرم نیست تو از بارانی، یا که از نسل نسیم

هر چه هستی گذرا نیست هوایت، بویت

فقط آهسته بگو: با دلم می مانی

لینک
جمعه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸۸ - sarvin

   توبه ها را بشکنید   

گل امید

هوا هوای بهار است و باده باده ناب
به خنده خنده بنوشیم و جرعه جرعه شراب
در این پیاله ندانم چه ریختی پیداست
که خوش به جان هم افتاده اند آتش و آب
فرشته روی من ای آفتاب صبح بهار
مرا به جامی از این آب آتشین دریاب
به جام هستی ما ای شراب عشق بجوش
به بزم ساده ما ای چراغ ماه بتاب
گل امید من امشب شکفته در بر من
بیا و یک نفس ای چشم سرنوشت بخواب
مگر نه خاک ره این خرابه باید شد
بیا که کام بگیریم از این جهان خراب

فریدون مشیری

 

 

 

امروز خیلی حالم خوبه درست برعکس دیروز. امروز احساس سبکی عجیبی دارم انگار روی ابرا راه میرم.

حالا که چند روز به پایان سال مونده ناخودآگاه به تمام روزای سالی که بهم گذشت سرک می کشم.

امسال بدترین و بهترین سال عمرم بود. برای خودمم عجیبه اما بهترین لحظه های زندگیم تو مکانی شکل گرفت که تقریبا نصف عمرم رو در آرزوی رفتن به اونجا گذروندم. و در اونجا با آدمایی آشنا شدم که حالا هم خیلی برام عزیزن هم خیلی چیزا ازشون یاد گرفتم که زندگیم و نگاهم به زنگیم و حتی خودم رو عوض کردند.
  

سالی که گذشت بدترین خبرایی که می شد رو راجع به خودم شنیدم. که البته همین خبرا باعث یک سری تصمیم گیری ها از طرف خودم شد که فکر می کنم لازم بود.

درمجموع امسال سال خوبی برای من بود اینقدر خوب که می تونم با انرژی زیادی سال جدید رو شروع کنم.

در سال جدید دو آرزوی من باید برآورده بشه و می شه چون من می خوام. شاید به همین دلیله که حس می کنم رو ابرام.

 

 

توبه ها را بشکنید

 

میخانه ها را وا کنید ای باده خواران

پیمانه را احیا کنید ای مُل گساران

میخانه ها را وا کنید ای باده خواران

پیمانه را احیا کنید ای مُل گساران

 

باده در ساغر کنید، توبه ای دیگر کنید، خرقه از تن برکنید

 

توبه ها را بشکنید، توبه ها را بشکنید‌، آمد بهاران

توبه ها را بشکنید، توبه ها را بشکنید، آمد بهاران

 

یادی از آئین مستانی کنید

مست پنهانی کنید...

 

تا سحر پیمانه گردانی کنید

مست پنهانی کنید...

 

روز و شب معشوقه بازی های عرفانی کنید

مست پنهانی کنید...

مست پنهانی کنید، مست پنهانی کنید، همچون خماران

توبه ها را بشکنید، توبه ها را بشکنید، آمد بهاران

 

 

عاشقان غوغا کنید

غوغا کنید...

 

بر دل شیدا کنید

شیدا کنید...

 

یک نفس گر میتوان ساغر زدن

ساغر زدن...

 

پس چرا اندیشه فردا کنید؟

 

غصه از سر وا کنید

پیمانه را احیا کنید، پیمانه را احیا کنید

 

ای بیقراران!

ای بیقراران!

توبه ها را بشکنید، توبه ها را بشکنید، آمد بهاران

توبه ها را بشکنید، توبه ها را بشکنید، آمد بهاران

 

میخانه ها را وا کنید ای باده خواران

پیمانه را احیا کنید ای مُل گساران

 

باده در ساغر کنید، توبه ای دیگر کنید، خرقه از تن برکنید

 

توبه ها را بشکنید، توبه ها را بشکنید‌، آمد بهاران

توبه ها را بشکنید، توبه ها را بشکنید، آمد بهاران

توبه ها را بشکنید...

توبه ها را بشکنید...

توبه ها را بشکنید...

 

پرواز همای  

 

 

  

لینک
دوشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٧ - sarvin

   من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد   

مکتب عشق

سیه چشمی به کار عشق استاد

 مرا درس محبت یاد می داد

مرا از یاد برد آخر ولی من

بجز او عالمی را بردم از یاد

 

فریدون مشیری

 

من منتظرم. منتظر یک اتفاق. منتظر برآورده شدن یک آرزو. به قول آغا محمد خان قاجار تئاتر دکتر علی رفیعی " آرزو چیزی هست که به اون نمی رسی". ولی من خیلی امیدوارم که به این یکی برسم. آخه خیلی نزدیک به نظر میرسه.

راستی دیدن تئاتر شکار روباه دکتر رفیعی رو که الان در تالار وحدت اجرا می شه از دست ندید. فکر نکنم حالا حالاها همچین تئاتر خوبی به روی صحنه بره. من دو بار دیدمش و ازش لذت بردم.

 

پیوست:

راستش فکر نمی کردم در لفافه حرف زدن من اینقدر دوستانم رو به اشتباه بندازه. دوستانم اگر من خیلی واضح و روشن حرف نمی زنم  به این دلیل هست که اشخاصی که درموردشون صحبت می کنم رو شما نمی شناسید.

درضمن نوشته های من در مورد یک آدم نیستند. هرکدومشون درباره یک آدم جدید، یک اتفاق جدید و شوریست که در لحظه خلقشون داشتم.

 

 

 شراب شعر چشمهای تو

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

همه اندیشه ام اندیشه فرداست

وجودم از تمنای تو سرشار است

 زمان در بستر شب خواب و بیدار است

هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز

 خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز

 رود آنجا که می بافتند کولی های جادو گیسوی شب را

 همان جا ها که شب ها در رواق کهکشان ها خود می سوزند

 همان جاها که اختر ها به بام قصر ها مشعل می افروزند

همان جاها که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند

همان جا ها که پشت پرده شب دختر خورشید فردا را می آرایند

 همین فردای افسون ریز رویایی

 همین فردا که راه خواب من بسته است

همین فردا که روی پرده پندار من پیداست

همین فردا که ما را روز دیدار است

همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست

 همین فردا همین فردا

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

زمان در بستر شب خواب و بیدار است

سیاهی تار می بندد

چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است

دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است

به هر سو چشم من رو میکند فرداست

سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند

قناری ها سرود صبح می خوانند

من آنجا چشم در راه توام ناگاه

ترا از دور می بینم که می ایی

ترا از دور می بینم که میخندی

ترااز دورمی بینم که می خندی و می ایی

نگاهم باز حیران تو خواهد ماند

سراپا چشم خواهم شد

ترا در بازوان خویش خواهم دید

 سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد

تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت

 برایت شعر خواهم خواند

برایم شعر خواهی خواند

تبسم های شیرین ترا با بوسه خواهم چید

وگر بختم کند یاری

در آغوش تو

 ای افسوس

 سیاهی تار می بندد

چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است

هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز

زمان در بستر شب خوابو بیدار است

 

فریدون مشیری

 

 

لینک
جمعه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٧ - sarvin

   تو   

اشـــــــــــــک

 

من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم

زیر این چرخ کبود

زیر این سنگینیه بغض سکوت

اگر از مهر و وفای تو کلامی ننویسم

اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم

بر لب کلبه ی محصور وجود

من در این خلوت خاموش سکوت

اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم

اگر از هجر تو آهی نکشم

تک و تنها به خدا می شکنم

 

 

شاید هیچ وقت متوجه نشه، آخه چطور می تونه متوجه بشه وقتی این یکی بهش نگه.

آخه این یکی انتظار داشت که اون خودش بفهمه. شایدم فهمید و بی اعتنا گذشت. شاید براش مهم نبود که بدون اون به این یکی چی می گذره.

اما مگه می شه یه آدم این قدر سنگ دل باشه؟  یعنی واقعا نمی دونست با نگاه های نافذش با این یکی چها که نکرده.

نکنه باز دارم درباره اون زود قضاوت می کنم. من یک بار درباره اون زود قضاوت کردم، اون موقعی که فقط به ظاهر شاد و سرحال و مرتبش نگاه کردم.

بعدها که فهمیدم خیلی از من غمگین تره کلی شرمندش شدم. وقتی فهمیدم چطور برای فرار از غم هاش به موجودی بذله گو و شاد تبدیل شده تا چند روز مفزم کار نمی کرد.

نمی دونم بافنده سرنوشت برای اون و این یکی تصمیم داره چی ببافه اما برای هردوشون آرزوی خوش بختی می کنم.

شاید اگر منم جای اون بودم با این یکی همین کار و می کردم!!!!!

  

 

حرفی از نام تو

 

ناگهان دیدم سرم آتش گرفت

سوختم ، خاکسترم آتش گرفت

چشم واکردم ، سکوتم آب شد

چشم بستم ، بسترم آتش گرفت

در زدم ، کس این قفس را وا نکرد

پر زدم ، بال و پرم آتش گرفت

از سرم خواب زمستانی پرید

آب در چشم ترم آتش گرفت

حرفی از نام تو آمد بر زبان

دستهایم ، دفترم آتش گرفت  

 

قیصر امین پور

 

لینک
یکشنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٧ - sarvin

   هیچ کس   

حتی اگر نباشی ...

 

می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را

می جویمت چنانکه لب تشنه آب را

محو تو ام چنانکه ستاره به چشم صبح

یا شبنم سپیده دمان آفتاب را

بی تابم آنچنانکه درختان برای باد

یا کودکان خفته به گهواره تاب را

بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل

یا آنچنانکه بال،ِ پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی، می آفرینمت

چونانکه التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی

با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

 

قیصر امین پور

 

 

 

هیچ کس شکستنشو ندید.

هیچ کس نفهمید پشت اون ظاهر آروم چه روح منقلبی در عطش می سوزه.

هیچ کس ندید پس اون لب های بسته چه کلماتی انتظار آزادی رو می کشند. انگار بهشون حبس ابد دادن.

هیچ کس نخواست به اون قلب سرشار از احساس نزدیک بشه. نمی دونم چرا، شاید چون مثل خیلی قلب های دیگه دلش نمی خواست فریاد بزنه.

هیچ کس نشنید اون هیچ وقت از دردش شکایتی کنه، شاید چون اون همیشه تظاهر می کرد که دردی نداره.

هیچ کس اصلا وجودش رو احساس نکرد انگار اون یه موجود نامرئیه.

راستی چرا؟ من که هر چقدر فکر کردم به هیچ نتیجه ای نرسیدم.

اما من به چشم ترک برداشتنشو دیدم،  شکستنشو ، فرو ریختنشو و بالاخره از بین رفتن غرورشو.

البته خیلی تحسینش کردم چون همچنان سر پا ایستاد و سرش رو بالا نگه داشت، خم به ابرو نیورد و حتی یک آخ هم نگفت.

 

 

 

مرغ شب

 

چو مرغ شب خواندی و رفتی

 

دلم را لرزاندی و رفتی

 

شنیدی غوغای طوفان را

 

زخواندن وا ماندی و رفتی

 

به باغ قصه به دشت خواب

 

به راه شیرین پرمهتاب

 

مثل روح آزرده ی مرداب

 

دلم را لرزاندی و رفتی

 

چو مرغ شب خواندی و رفتی

 

تو اشک سرد زمستان را

 

چو باران افشاندی و رفتی

 

چو مرغ شب خواندی و رفتی

 

 

لینک
یکشنبه ۳ آذر ،۱۳۸٧ - sarvin

   عشق پاک   

یاد تو

 

ای که بی تو خودمو

تک و تنها می بینم

هر جا که پا می ذارم

تو رو اونجا می بینم

یادمه چشمای تو

پر درد و غصه بود

قصه ی غربت تو

قد صد تا قصه بود

یاد تو هر جا که هستم با منه

داره عمر منو آتیش می زنه

تو برام خورشید بودی

توی این دنیای سرد

گونه های خیسمو

دستای تو پاک می کرد

حالا اون دستا کجاست

اون دو تا دستای خوب

چرا بی صدا شده

لب قصه های خوب

من که باور ندارم

اون همه خاطره مرد

عاشق آسمونا

پشت یک پنجره مرد

آسمون سنگی شده

خدا انگار خوابیده

انگار از اون بالاها

گریه ها مو ندیده

یاد تو هر جا که هستم با منه

داره عمر منو آتیش می زنه

 

 

 

پیشتر فکر می کردم یونیکورن ها فقط مال قصه هان، فکر می کردم موجودات خیالی هستن که هیچ وقت نمی تونم تو این دنیا پیدا شون کنم.

اما یک روز توی صحرایی دور  وقتی راهم رو گم کرده بودم  و فکر می کردم که برای همیشه گم می شم یک مرتبه صدای پای اسبی  رو از دور دست شنیدم، کم کم نزدیک شد.

باورم نمی شد اسب سفیدی بود که یک شاخ قشنگ بالای سرش بود.

از هیجان نمی دونستم چه کار باید بکنم، خیلی ذوق زده شده بودم. می خواستم نزدیکش شم اما فکر کردم شاید ازم بترسه. اما اون نترسید!

اجازه داد نازش کنم، بغلش کنم،‌ بوسش کنم. چقدر احساس آرامش می کردم پیشش آخه اون راه صحرا رو خیلی خوب بلد بود.

من و یونیکورن زبون همدیگر و بلد نبودیم اما انگار اون با نگاهش به من خیلی چیزا رو می فهموند.

اما اون خیلی زود قصد رفتن کرد.

قبل از این که یادم بده در نبودش چطور راه صحرا رو دیگه گم نکنم، پیش از اون که تمام خطرهای راه رو نشونم بده.

آره اون رفت و از خودش فقط یک خاطره دلنشین  به جا گذاشت.

اول از نبودش اینقدر دلتنگ شدم که گفتم کاش هیچ وقت تو زندگیم یونیکورنی نمی دیدم.

اما بعد به این نتیجه رسیدم که من خبلی خوش بخت بودم که اتفاقی برام افتاد که شاید برای کمتر کسی تو این دنیا بیفته.

 

 

 

عشق پاک

 

 

ای شب ، به پاس صحبت دیرین ، خدای را

 

با او بگو حکایت شب زنده داریم

 

با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق

 

شاید وفا کند ، بشتابد به یاریم

 

ای دل ، چنان بنال که آن ماه نازنین

 

آگه شود ز رنج من و عشق پاک من

 

هر چند بسته مرگ کمر بر هلاک من

 

ای شعر من ، بگو که جدایی چه می کند

 

کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی

 

ای چنگ غم ، که از تو به جز ناله بر نخاست

 

راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی

 

ای آسمان ، به سوز دل من گواه باش

 

کز دست غم به کوه و بیابان گریختم

 

داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه

 

مانند شمع سوختم و اشک ریختم

 

ای روشنان عالم بالا ، ستاره ها

 

رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید

 

یا جان من ز من بستانید بی درنگ

 

یا پا فرانهید و خدا را خبر کنید

 

آری ، مگر خدا به دل اندازدش که من

 

زین آه و ناله راه به جایی نمی برم

 

جز ناله های تلخ نریزد ز ساز من

 

از حال دل اگر سخنی بر لب آورم

 

آخر اگر پرستش او شد گناه من

 

عذر گناه من ، همه ، چشمان مست اوست

 

تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من

 

او هستی من است که آینده دست اوست

 

عمری مرا به مهر و وفا آزموده است

 

داند من آن نیم که کنم رو به هر دری

 

او نیز مایل است به عهدی وفا کند

 

اما - اگر خدا بدهد - عمر دیگری

 

فریدون مشیری

لینک
یکشنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸٧ - sarvin

   میمیرمت   

گر مرد رهی میان خون باید رفت

 

از پای فتاده سرنگون باید رفت

 

تو پای در راه نه و هیچ نپرس

 

خود را بگویدت که چون باید رفت

 

 

سلااااااااااااااااام

 

این بار سلامم با همیشه فرق داره. آخه من آدم سه ماه پیش نیستم من کلی تغییر کردم، من از اردیبهشت تا الان به معنای واقعی کلمه زندگی کردم و ازش لذت بردم.

گاهی می ترسم از این همه خوش بختی، می ترسم از دستش بدم. البته می دونم این خوش بختی شاید فقط تا آخر تابستون یا نهایت تا آخر سال دوام داشته باشه، یا شاید چمی دونم شاید اتفاق پیش بینی نشده ای برام بیفته و حسابی حالم و بگیره ولی هر اتفاقی هم بیفته حتی اگر تا آخر سال زنده نمونم که تا آخر این خوش بختی رو ببینم به هر حال من این چند ماه معنی لذت بردن از زندگی رو حس کردم.

راستش دست به یک عمل انتحاری زدم و به کمک خدا قدمی برداشتم که حداقل 8 سال تو فکرم بود ولی جرئتش رو پیدا نمی کردم و راستش زمینه اش هم مهیا نبود.

من تو این چند ماه با آدمای جدید و دنیای جدیدی آشنا شدم که دیدم رو نسبت به زندگی تغییر داد البته تا پیش از این فکر می کردم این دنیا رو می شناسم اما تازه می فهمم که نمی شناختم.

تو رو خدا برام دعا کنید همه چیز همین قدر قشنگ پیش بره. دعا کنید لااقل این چند ماه همه چیز همین طور بمونه تا بعدا هر اتفاقی که برام افتاد بگم من چند ماه از زندگیم رو زندگی کردم.

 

 

دوست می دارمت

 

 نه بسان گذشته که چنان این لحظه

 

این آن بی تو بودن

 

نه نفس دارم و نه نای نفس

 

تنها یک واژه

 

میمیرمت

 

 

 

با هر چه عشق نام تو را می توان نوشت

 

با هرچه رود نام تو را می توان سرود

 

بیم از حصار نیست

 

هر قفل بسته را با دست روشن تو می توان سرود

 

 

 

این شعرها رو از عزیزی یاد گرفتم که "زیستن جانانه در لحظه" اولین چیزی بود که به من آموخت.  

 

 

 

 

لینک
سه‌شنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٧ - sarvin

   پرواز   

من به تنهایی یک چلچله در کنج قفس ...... بند بندم همه در حسرت یک پرواز است. 

 دلم می خواد پرواز کنم، اوج بگیرم برم اون بالا بالاها. آرزو دارم هوای سرد و تمیز آسمون اونجایی که دیگه از دود و غبار خبری نیست  رو ببلعم، چشمامو ببندم و فقط پرواز کنم ساعت ها بدون اینکه نگران برخورد با جایی باشم یا ناراحت کمی وقت. بدون اینکه عجله داشته باشم یا فکری به مغزم سیخونک بزنه. و چقدر خوب می شد اگر این بار وقتی به زمین برمی گشتم اینی نبودم که الان هستم. کاش می شد چیزی بشم که همه عمر دوست داشتم بشم. کاش بجای اینقدر آرزو این بارقدم برمی داشتم..........................

کاش این بار که به زمین برمی گشتم جسارت قدم برداشتن داشتم. کاش پرواز به من جسارت می داد.

    کاش می دانستم چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست

 آه وقتی که تو لبخند نگاهت را می تابانی

 بال مژگان بلندت را می خوابانی

 آن وقتی که تو چشمانت

  آن جام لبالب از جان دارو را 

سوی این تشنه جان سوخته می گردانی

 موج موسیقی عشق 

از دلم می گذرد

 روی گلرنگ شراب

 در تنم می گردد

 دست ویرانگر شوق

 پرپرم می کند ای غنچه رنگین پرپر

 من در آن لحظه که چشم تو به من می نگرد

 برگ خشکیده ایمان را...در پنجه باد 

نور پنهانی بخشش را... در چشمه مهر

 اهتراز ابدیت را می بینم 

بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست

 اهتراز ابدیت رایارای تماشایم نیست

 کاش می گفتی چیست

 آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست 

  فریدون مشیری      

لینک
یکشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٦ - sarvin

   زهر شیرین   

دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود.........تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

دل که از ناوک مژگان تو در خون می گشت........باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود

بعضی موقع ها مثل الان حس میکنم دنیا روی شونه هام سنگینی می کنه، سرم توان آنالیز کردن این همه فکر و خیال و نداره و قلبم  دیگه نمی تونه با  احساسات و آرزوهای فروخورده جدیدی روبرو بشه.

 خدا رو شکر من زندگی خوبی دارم ولی بعضی اوقات مسائلی پیش میاد که فکر می کنم دیگه از تحمل من خارجه.

 دلم می خواست بعضی حرفا رو بتونم بگم، بلند بگم اصلا فریاد بزنم ولی نمی شه یعنی زبونم یاری نمی ده انگار به فرمان من عمل نمی کنه.

راستی دی ماه امسال هم گذشت با همه فراز و نشیب هاش البته خداییش فرازش بیشتر از نشیبش بود.

خدا کنه سال دیگه هم همین طور باشه این و قلبم گفت و آرزو کرد. الهی به امید تو.

 

تو را من زهر شيرين خوانم اي عشق

 

كه نامـــــي خوشتر از اينــــــــــت ندانم

 

وگر_هر لحظه_رنگي تازه گيــــــري

 

به غير از زهـــــــــــــر شيرينت نخوانم

 

*****

 

 

تو زهري،زهر گرم سينه ســــــــوزي

 

تو شيريني،كه شور هستــــــي از توست

 

شـــــــراب جام خورشيدي،كه جان را

 

نشاط از تو،غم از تو،مستــــي از توست

 

*****

 

 

به آســـــــــــاني،مرا از من ربـــودي

 

درون كوره ي غــــم آزمـــــــــــــــودي

 

دلت آخر به سرگردانيم سوخــــــــــت

 

نگاهــــــــم را به زيبايـــــــي گشــــودي

 

*****

 

 

بســـــــي گفتند:‌‌‌‌_ دل از عشق بر گير

 

كه نيرنگ است وافسون است؛جادوســت

 

ولي ما دل به او بستيــــم وديديــــــــم

 

كه اوزهر است اما نوشداروســـــــ‌ـــــت

 

*****

 

 

چه غم دارم كه اين زهر تب آلـــــــود

 

تنــــــم را در جدايـــــــي مي گـــــــدازد

 

از آن شادم كه در هنگامــــــــه ي درد

 

غمي شيــــــرين دلــــــــــم را مي نوازد

 

*****

 

 

اگر مرگــــــــــــــــــم به نامردي نگيرد

 

مرا مهر تو در دل جــــــــــــــــاودانيست

 

وگر عمــــــــــــــــرم به ناكامي سر آيد

 

تو را دارم كه،مرگم زندگـــــــــــــــانيست

 

                                            فريدون مشيري

لینک
دوشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٦ - sarvin