تا درس عبرتی باشد برای ديگران!   

تا به حال شده با تمام وجود در حال غيبت کردن و پشت کسی حرف زدن باشيد و درست در اوج غيبت يعنی اون لحظه ای که دارين از همه توانتون برای تشريح و توصيف و بيان مسئله استفاده می کنيد ببينيد که همون آدم که داشتين در موردش حرف ميزدين پشت سرتون نه نه ببخشيد بيخ گوشتون ظاهر بشه؟ شايد نتونيد تصور کنيد  چه حالی به آدم دست ميده چون احتمالا دست روزگار شما رو با چنين تجربه شيرينی آشنا نکرده. ولی خوب عيبی نداره چون من بدون مضايقه حاضرم تجربه دوست داشتنيم رو با شما در ميون بگذارم! در چنين لحظه ای اول نمی فهميد اوضاع از چه قراره چون شک شديد .بعد از چند ثانيه تازه کم کم حاليتون ميشه چه اتفاق ناگواری براتون افتاده بنابر اين مغزتون شروع می کنه به يخ کردن و هم زمان عرق از سر و روتون پايين می چکه چه پارادوکس جالبی! بعد از اونجايی که نمی خوايد جلوی طرف به روی خودتون بياريد  خيلی با اعتماد به نفس با هاش حرف می زنيد و اابته خنده از لبانتون نبايد محو بشه تا کمی قضيه عادی تر جلوه کنه. خوب دوستان من نمی دونم نظرتون چيه ولی اين اتفاقی بود که امروز برای من افتاد . البته من در اين اتفاق نادر تنها نبودم و يکی از دوستان همراهم بود .و بعد که کمی با هم موضوع رو بررسی کرديم به اين نتيجه رسيديم که اجل معلق ما اصلا حرف های ما رو نشنيده و ترس های ما بی دليل بوده چون يادمون اومد ما بسيار هوشمندانه در خلال غيبت اصلا نامی از اجل معلقمون به ميان نيورديم . و در ضمن اون در لحظه ای به ما رسيد که ما حرفمون رو چند ثانيه قبلش قطع کرده بوديم. خدا رو شکر به خير گذشت ولی غرض از اين همه پر حرفی اين بود که بگم دوستان من يادتون باشه موقع غيبت اول خوب به پشت سرتون نگاه کنيد و در صورت اطمينان از خالی بودن مسير تا فاصله چند کيلومتری با خيال راحت به غيبت بپردازيد!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و کلام آخر :

فکر بهبود خود ای دل زدری ديگر کن ......... درد عاشق نشود به زمداوای حکيم .

لینک
چهارشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٥ - sarvin

   گلايه   

قلم را بر کاغذ می گذارم اما قبل از آنکه بخواهم فکر کنم که چه می خواهم بنويسم قلم خود به حرکت در

می آيد.چه می نويسد قلمم؟نمی دانم! می خوانم .پس بياد می آورم ! می پرسيد چه ؟ مدت ها انتظار

را.مدت ها سکوت را. که چه آرام در خلوت خود به آرامی انتظار کشيدم و چه صادقانه از خدای خود کمک

خواستم. عزيزی گفت که خدا دوست دارد بندگانش صدايش کنند پس چنين کردم .عزيز ديگری گفت بايد

در راه رسيدن به طلب  صبر داشت پس چنين کردم. گاه از بزرگيه صبرم تعجب می کنم ! اما باور کنيد که

ديگر در خودم توان انتظار را نمی بينم .درست است که آرزوهای  من بزرگ است اما مگر نه اينکه از

خداوندی با آن عظمت مدد می جويم پس چه شد که هيچ نمی يابم. نمی دانم شايد هم من   

 آنچنان که بايد تلاش نکرده ام و حال زمان به خود آمدن است .که حتی اگر چنين باشد باز به کمک

نيازمندم . ای کاش که خدايم من را به خاطر همت قاصرم جزا ندهد.

دوستان من اگر در خلوت تنهايی منصفانتان برای آرزوهای بزرگ و کوچک خود دست به دعا برداشتيد در

انتها يادی هم از من به ميان آريد و به خدايمان بگوييد که کوچکترين بنده اش  مدت هاست که در انتظار

رسيدن پاسخی  نيم پاسخی  و حتی اشاره ای چشم به آسمان دوخته است!!!!

وکلام آخر :

از من اکنون طلب صبر و دل و هوش ندار .... کان تحمل که تو ديدی همه بر باد آمد

 

لینک
دوشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٥ - sarvin

   سفر نامه   

بالاخره تعطيلات تموم شد و بعد از کلی استراحت واقعا برگشتن به کار و فعاليت برام سخت بود.جای شما خالی رفتيم يزد و در جوار انواع و اقسام شيرينی يزدی من حتی لب به يکی از اون شيرينی ها نزدم چون از شيرينی يزدی بدم مياد ! لابد ميگين منم با اين سليقم!!!!ولی خوب چه کنم ديگه ما اينيم.ولی جاتون خالی کلی شولی خوردم.شولی آش مخصوص شهر يزده.راستش رو بخواين من در تعطيلات کارهای بزرگ ديگه ای هم جز خوردن انجام دادم از جمله خوابيدن و مهمونی رفتن و فيلم ديدن و انواع کتاب شعر خوندن .آخه تو کتابخونه دايی من هر کتابی که فکرش رو بکنين هست.

برگشتم و سرشار از شعرم پس بخوانيد اولين شعر انتخابی سال جديد رو:

ديشب

دوش از همه  شب ها شب جان کاه تری بود

فرياد از اين شب چه شب بی سحری بود

دور از تو من سوخته تب داشتم ای گل

وز شور تو در سينه شرار دگری بود

هر سو به تمنای تو تا صبح نگاهم

چون مرغک طوفان زده در به دری بود

چون باد سحرگاه گذشتی و نديدی

در راه تو از بوی گل آشفته تری بود

افسوس که پيش تو ندارد هنرم قدر

ای کاش به جای هنرم سيم و زری بود

و کلام اخر:

در ره عشق که از سيل بلا نيست گذار .... کرده ام خاطر خود را به تماشای تو خوش

لینک
پنجشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٥ - sarvin