بسيار سفر بايد تا پخته شود خامی   

ديروز در رکاب دوستان عزيزم رفتيم نمايشگاه کتاب. روز بسيار خوبی بود با دوستان به گشت و گذار در سالن های مختلف پرداختيم و  هرکدوم چند کتاب خريديم .اما نکته ای که اين روز پربار رو خاطره انگيز تر کرد نرسيدن من و مهلا به اتوبوس دانشگاه  بود.چون  راننده اتوبوس ما تصميم گرفته بود هر طور شده يک بار در عمرش به موقع سر کارش بره و از بخت شوخ طبع ما اين يک بار درست ديروز واقع شده بود. و علی رغم تلاش های دوستان ما از اتوبوس جا مونديم . بنابر اين چاره ای نداشتيم جز اين که ساعت يک ربع به دو ظهر در حالی که آفتاب با مهربونی تمام تا مغز استخونمون نفوذ می کرد دنبال می نی بوس بگرديم.که خدا رو شکر با تلاش کمی زياد پيدا کرديم و سوار شديم و با اندکی سئوال و پرسش از ديگران خودمون رو به دانشکده رسونديم و اتفاقا در راه خيلی هم به ما خوش گذشت.اين اتفاق  باعث شد هر دوی ما  مسير رو خوب ياد بگيريم و بدونيم هنوز انسان های وقت شناس در اين مملکت زندگی می کنند!و درضمن هر دوی ما خيلی بيشتر به اين سخن نغز پی برديم که ميگه بسيار سفر بايد تا پخته شود خامی ....صوفی نشود صافی تا می نخورد جامي.   در ضمن قرار فردا دوباره به اتفاق دوستان بريم نمايشگاه پس پيش بسوی تجربه های جديد.

کلام يکی مونده به آخر:

هرکس که ديد روی تو بوسيد چشم من .... کاری که کرد ديده من بی نظر نکرد

وکلام آخر:

عتاب يار پری چهره عاشقانه بکش ....  که يک کرشمه تلافی صد جفا بکند!

 

لینک
چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥ - sarvin

   قضاوت   

متاسفانه من از اون دسته آدمايی هستم که قضاوت ديگران برام خيلی مهمه و همين موضوع خيلی اوقات آزارم ميده. وقتی ديگران قضاوت غلطی درباره من دارن و درست برعکس اون چيزی که من هستم درباره من فکر می کنن خيلی خيلی ناراحت می شم .چون اين قضاوت اشتباه رو در رفتار خودم جستجو می کنم.پيش خودم فکر می کنم من چه کردم که ديگران اين طوری نتيجه گرفتن.بخصوص که من کسی هستم که نه تظاهر کردن بلدم و نه دروغ گفتن و نه زرنگی کردن. البته اصلا از اين بابت خوشحال نيستم چون اين سه خصيصه اتفاقا بسيار لازم و ضروری و مورد نياز هستند ولی خوب من بلد نيستم ديگه.اميدی هم ندارم که ياد بگيرم چون تا به حال استعدادی از خودم نشون ندادم. حالا در اين وضعيت اگر کسی خصوصيتی رو به من نسبت بده که مغاير با اصول و تفکر و تربيتم هست خيلی برام عجيب و غير قابل هضمه .اونم منی که گاهی فکر می کنم مثل يه شيشه نوشابه خالی ميمونم که همه می تونن بدون هيچ تلاش ويژه ای ببينن توی افکار و ذهنم و روحم چی ميگذره !

ساقی

کاش می ديدم چيست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است!

آه وقتی تو لبخند نگاهت را

می تابانی

بال مژگان بلندت را

می خوابانی

آه وقتی که تو چشمانت

آن جام لبالب از جاندارو را

سوی اين تشنه جان سوخته می گردانی

موج موسيقی عشق

از دلم می گذرد

روح گلرنگ شراب

در تنم ميگردد

دست ويرانگر شوق

پرپرم می کند ای غنچه رنگين ! پرپر!

من در آن لحظه که چشم تو به من می نگرد

برگ خشکيده ايمان را

در پنجه باد

رقص شيطانی را

در چشمه مهر

اهتزاز ابديت را می بينم

بيش از اين سوی نگاهت نتوانم نگريست

اهتزاز ابديت را يارای تماشايم نيست

کاش می گفتی چيست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است .

کاش همه بدونن بعضی وقتا قضاوت های غلطشون چه قدر برای آدم سخته و تا چه اندازه در آدم تاثير ميگذاره.

و کلام آخر:

از دست غيبت تو شکايت نمی کنم ..... تا نيست غيبتی نبود لذت حضور

لینک
پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥ - sarvin