کاغذ بی خط   

بعضی وقتا فکر می کنم زندگيم اصلا ربطی به اراده و تصميم و ميل و خواسته من نداره! انگار زندگی من مثل کا غذ سفيدی ميمونه که هيچ خطی روش نيست تا من به خواست و ميل خودم روش بنويسم فقط هر از گاهی دست سرنوشت با اراده خود روی اين کاغذ و خط خطی می کنه و من حيران در ميان اين خطوط دست و پا می زنم تا در هر  لحظه از  زندگيم درست ترين تصمیم رو بگيرم .در هر اتفاق بهترين واکنش رو نشون بدم و بهترين و درست ترين آدم باشم تا همه پشت سرم حرفای خوب بزنن و در موردم خوب قضاوت کنن واز دستم راضی باشن. اما پس خودم چی ؟ دلم چی؟قلبم چی؟ کاش گاهی می شد اون جوری باشم که احساسم ميگه نه عقلم کاش گاهی اتفاقاتی تو زندگيم می افتاد که قلبم با تمام وجود می خواد ولی زبونم از ابراز اونها عاجزه يا عقلم خلوی زبونم و با قدرت تمام می گيره و ميگه نگو ديگران اگر بفهمن چی ميگن ؟ سو تفاهم نشه من از زندگيم خيلی راضيم و ازش لذت می برم باور کنيد راست ميگم من خيلی خوشبختم.فقط گاهی دست روزگار اينقدر با بی رحمی تمام دلم و می شکنه که تعجب می کنم اين همه قساوت رو از کجا اورده!!!! اما راستش می دونم خيلی اوقات با اين که اتفاقات مطابق ميل ما نيستن ولی خير و صلاح ما در اونهاست و ما بعدا می فهميم که به نفعمون بوده که اين جوری بشه به قول حافظ شايد که چو وا بينی خير تو در اين باشد. ممنون که چرت و پرت های من و تحمل کردين .اين يه نوشته بود صرفا از روی دلتنگی . حالا کمی سبک شدم.

به قصه های غريبانه ام ببخشاييد!

که من ـ که سنگ صبورم ـ

نه سنگم و نه صبور!

و کلام آخر:

چه درديست در ميان جمع بودن

ولی در گوشه ای تنها نشستن

برای ديگران چون کوه بودن

ولی در بطن خود آرام شکستن

برای هر لبی شعری سرودن

ولی لب های خود همواره بستن

چه درديست در ميان جمع بودن

ولی در گوشه ای تنها نشستن

به نزد عاشقان چون سنگ خاموش

ولی در چشم خود غوغا نشستن

به من  هر دم نوای دل زند بانگ

چه خوش باشد از اين غمخانه رستن

 

who cares what makes my heart beat faster maybe someone figure it out one day

لینک
دوشنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٥ - sarvin