شوكران   

اين چند سال اخير هميشه يه حس كاملا پارادوكسيكال درباره دي ماه داشتم و دارم. يه احساس شيرين همراه با تلخي.

هم خوشحالم هم ناراحت، راستش يه جورايي از اين وضع خوشم نمي ياد نمي دونم دي ماه كه ميشه مغزم اصولا ميره تعطيلات. ديگه روي هيچ كاري تمركز ندارم. خيلي خنده داره مگه نه؟

كاش ميشد دي ماه از ميون ماه هاي سال حذف بشه.

خيلي عذاب آوره از يه طرف لحظا شماري ميكنم دي بياد، اما وقتي مياد به خودم مي گم كاشكي هيچ وقت اين آرزو رو نكرده بودم چون بعد از اين كه دي مياد و ميره بيش از هر زمان ديگه سرماي زمستون رو حس مي كنم. انگار تا مغز استخونم نفوذ مي كنه.

باور كنيد بهتر از اين بلد نيستم احساسم رو توصيف كنم!!!!!!!!!


لحظه ديدار نزديك ست

باز من ديوانه ام, مستم

باز مي لرزد, دلم, دستم

باز گوئي در جهان ديگري هستم

هاي, نپريشي صفاي زلفكم را, دست!

و آبرويم را نريزي, دل!

ـ اي نخورده مست ـ

لحظة ديدار نزديكست

 

لینک
جمعه ۱٤ دی ،۱۳۸٦ - sarvin