يار ديرينه ببينيد که با يار چه کرد   

هوا خیلی گرم شده ولی من هرگز از گرما شکایت نکردم و نمی کنم.چون گرما رو خیلی بیشتر از سرما دوست دارم.اما پنجشنبه گذشته درست قبل از ظهر اتفاقی افتاد که برای اولین بار  گرمای بیش از اندازه رو تاب نیوردم.راستش رو بخواید داغ کردم نه از گرمای تابستون بلکه از عصبانیت و آهی از عمق وجود کشیدم از روی حسادت شایدم ناتوانی و استیصال.البته آه من رو مثل همیشه هیچ کس نشنید چون من به خودم یاد دادم آروم فریاد بکشم توی دلم. مطلب کوتاهی رو خوندم که عزیزی برای یکی از آشنایان مشترکمون نوشته بود و همین چند خط کوتاه بود که باعث شد گرمایی بی سابقه تمام وجودم رو در بر بگیره .راستش رو بگم از عجز و ناتوانی مردم. کمتر پیش میاد اینقدر خودم  رو ناتوان حس کنم.چون توی این قضیه هیچ کاری از دستم بر نمیاد و از این به بعد باید با هزار جور فکر عجیب و غریب مسخره  زندگی کنم . می دونم شاید مسئله اون طورایی که من فکر می کنم نباشه و ممکنه من الکی برای خودم فکرای اشتباه کرده باشم ولی خوب دسته خودم نیست. این حسادت مسخره کم کم داره تبدیل به نفرت میشه  و این درست اتفاقیه که همیشه ازش می ترسیدم .چون در کمال ناباوری من این نفرت داره هر روز بیشتر میشه .میگید چه کار کنم ؟ دست خودم نیست.مدت ها بود با این مسئله کنار اومده بودم ولی اتفاق پریروز انگار همه چیز رو دوباره زنده کرد. ببخشید نمی تونم واضح تر حرف بزنم همین قدر هم برام گفتنش درد آور بود.

دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد.... چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت.... آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار.... طالع بی شفقت بین که در این کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر.... وه که با خرمن مجنون دل افکار چه کرد

ساقیا جام میم ده که نگارنده غیب.... نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

آن که پر نقش زد این دایره مینایی.... کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

برق عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت.... یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

 

در کتابخونه مادرم دیوان شعر بسیار زیبایی پیدا کردم که چند سالی بود مورد غفلت واقع شده بود .من شعر های این کتاب رو خیلی دوست دارم از این به بعد گاهی براتون می نویسم  شاید شما هم خوشتون بیاد .نام شاعر آقای حمید سید نقوی است.

زبان اشک

احوال دل به اشک بیان میکنیم ما

با چشم خویش کار زبان میکنیم  ما

زخم نهفته ی دل ما غنچه سان شکفت

با گل نهان خویش عیان میکنیم ما

خم میکنیم قامت غم را به تیر می

با جام باده کار کمان میکنیم ما

گر باده مراد نریزد به جام دل

خون در دل زمین و زمان میکنیم  ما

هر چند جای گنج بجز زیر خاک نیست

گنج غمت به سینه نهان میکنیم ما

گر پا نهیم بی گل رویت به گلستان

در نو بهار سیر خزان میکنیم ما

در پیشگاه عشق ز خود دست شسته ایم

هر آنچه دوست گفت همان می کنیم ما

توفان نوح را به تمسخر گرفته است

اشکی که از دو دیده روان میکنیم ما

(حامد) زبان ز شرح غم عشق عاجز است

این قصه را به اشک بیان میکنیم ما

لینک
شنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٥ - sarvin