برای شروع از يکی از غزل های حافظ می نويسم که از همه بيشتر دوسش دارم

ای پادشه خوبان داد از غم تنهايی..... دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آيی .

ای درد تو ام درمان در بستر ناکامی ..... وای ياد تو ام مونس در گوشه تنهايی .

مشتاقی مهجوری دور از تو چنانم کرد ..... کز دست بخواهد شد پاياب شکيبايی .

دائم گل اين بستان شاداب نمی ماند ..... درياب ضعيفان را در وقت توانايی .

فکر خود و رای خود در عالم رندی نيست ..... کفر است در اين مذهب خود بينی خودرايی.

ديشب گله زلفش با باد همی کردم ..... گفتا غلطی بگذر ز اين فکرت سودايی .

ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نيست ..... شمشاد خرامان کن تا باغ بيارايی.

حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آيد..... شاديت مبارک باد ای عاشق شيدايی .

لینک
پنجشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸٤ - sarvin