میمیرمت   

گر مرد رهی میان خون باید رفت

 

از پای فتاده سرنگون باید رفت

 

تو پای در راه نه و هیچ نپرس

 

خود را بگویدت که چون باید رفت

 

 

سلااااااااااااااااام

 

این بار سلامم با همیشه فرق داره. آخه من آدم سه ماه پیش نیستم من کلی تغییر کردم، من از اردیبهشت تا الان به معنای واقعی کلمه زندگی کردم و ازش لذت بردم.

گاهی می ترسم از این همه خوش بختی، می ترسم از دستش بدم. البته می دونم این خوش بختی شاید فقط تا آخر تابستون یا نهایت تا آخر سال دوام داشته باشه، یا شاید چمی دونم شاید اتفاق پیش بینی نشده ای برام بیفته و حسابی حالم و بگیره ولی هر اتفاقی هم بیفته حتی اگر تا آخر سال زنده نمونم که تا آخر این خوش بختی رو ببینم به هر حال من این چند ماه معنی لذت بردن از زندگی رو حس کردم.

راستش دست به یک عمل انتحاری زدم و به کمک خدا قدمی برداشتم که حداقل 8 سال تو فکرم بود ولی جرئتش رو پیدا نمی کردم و راستش زمینه اش هم مهیا نبود.

من تو این چند ماه با آدمای جدید و دنیای جدیدی آشنا شدم که دیدم رو نسبت به زندگی تغییر داد البته تا پیش از این فکر می کردم این دنیا رو می شناسم اما تازه می فهمم که نمی شناختم.

تو رو خدا برام دعا کنید همه چیز همین قدر قشنگ پیش بره. دعا کنید لااقل این چند ماه همه چیز همین طور بمونه تا بعدا هر اتفاقی که برام افتاد بگم من چند ماه از زندگیم رو زندگی کردم.

 

 

دوست می دارمت

 

 نه بسان گذشته که چنان این لحظه

 

این آن بی تو بودن

 

نه نفس دارم و نه نای نفس

 

تنها یک واژه

 

میمیرمت

 

 

 

با هر چه عشق نام تو را می توان نوشت

 

با هرچه رود نام تو را می توان سرود

 

بیم از حصار نیست

 

هر قفل بسته را با دست روشن تو می توان سرود

 

 

 

این شعرها رو از عزیزی یاد گرفتم که "زیستن جانانه در لحظه" اولین چیزی بود که به من آموخت.  

 

 

 

 

لینک
سه‌شنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٧ - sarvin