هیچ کس   

حتی اگر نباشی ...

 

می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را

می جویمت چنانکه لب تشنه آب را

محو تو ام چنانکه ستاره به چشم صبح

یا شبنم سپیده دمان آفتاب را

بی تابم آنچنانکه درختان برای باد

یا کودکان خفته به گهواره تاب را

بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل

یا آنچنانکه بال،ِ پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی، می آفرینمت

چونانکه التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی

با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

 

قیصر امین پور

 

 

 

هیچ کس شکستنشو ندید.

هیچ کس نفهمید پشت اون ظاهر آروم چه روح منقلبی در عطش می سوزه.

هیچ کس ندید پس اون لب های بسته چه کلماتی انتظار آزادی رو می کشند. انگار بهشون حبس ابد دادن.

هیچ کس نخواست به اون قلب سرشار از احساس نزدیک بشه. نمی دونم چرا، شاید چون مثل خیلی قلب های دیگه دلش نمی خواست فریاد بزنه.

هیچ کس نشنید اون هیچ وقت از دردش شکایتی کنه، شاید چون اون همیشه تظاهر می کرد که دردی نداره.

هیچ کس اصلا وجودش رو احساس نکرد انگار اون یه موجود نامرئیه.

راستی چرا؟ من که هر چقدر فکر کردم به هیچ نتیجه ای نرسیدم.

اما من به چشم ترک برداشتنشو دیدم،  شکستنشو ، فرو ریختنشو و بالاخره از بین رفتن غرورشو.

البته خیلی تحسینش کردم چون همچنان سر پا ایستاد و سرش رو بالا نگه داشت، خم به ابرو نیورد و حتی یک آخ هم نگفت.

 

 

 

مرغ شب

 

چو مرغ شب خواندی و رفتی

 

دلم را لرزاندی و رفتی

 

شنیدی غوغای طوفان را

 

زخواندن وا ماندی و رفتی

 

به باغ قصه به دشت خواب

 

به راه شیرین پرمهتاب

 

مثل روح آزرده ی مرداب

 

دلم را لرزاندی و رفتی

 

چو مرغ شب خواندی و رفتی

 

تو اشک سرد زمستان را

 

چو باران افشاندی و رفتی

 

چو مرغ شب خواندی و رفتی

 

 

لینک
یکشنبه ۳ آذر ،۱۳۸٧ - sarvin