چه دانستم   

 

ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش
بر در دل روز و شب منتظر یار باش

دلبر تو دایما بر در دل حاضر است
رو در دل برگشای حاضر و بیدار باش

دیده‌ی جان روی او تا بنبیند عیان
در طلب روی او روی به دیوار باش

ناحیت دل گرفت لشگر غوغای نفس
پس تو اگر عاشقی عاشق هشیار باش

نیست کس آگه که یار کی بنماید جمال
لیک تو باری به نقد ساخته‌ی کار باش

در ره او هرچه هست تا دل و جان نفقه کن
تو به یکی زنده‌ای از همه بیزار باش

گر دل و جان تو را در بقا آرزوست
دم مزن و در فنا همدم عطار باش

عطار

 

مثل یک رویای شیرین می مونه،‌ برای این که یک وقت خدایی نکرده یک لحظه اش رو از دست ندم سعی می کنم هر ثانیه اش رو بچشم و زیر دندون مزه مزه کنم.

دلم می خواد بعدها پشیمون نشم. چون ممکنه فقط همین یک بار همچین موقعیتی برام پیش بیاد. در حال حاضر دارم کاری رو با کسانی در جایی انجام می دم که همیشه آرزوشو داشتم و برام خیلی دور از دسترس بود.

هر روز با اشتیاق زیاد از خواب بیدار می شم تا برم پیش کسی،‌کسانی که حتی نگاه کردن به اون، اونها بهم انرژی میده. با این که خیلی کار می کنم انگار هر لحظه که می گذره شاداب ترو سرحال تر می شم.

این مدت از زندگیم رو می تونم برآورده شدن یک آرزوی بزرگ نامگذاری کنم. البته شاید کاری که من در حال حاضر انجام میدم به نظر خیلی ها ارزش نداشته باشه اما  برای من همه چیزه.

 

 چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد، دو چشمم را کند جیحون
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتیم در اندازد میان قلزم پر خون
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فروریزد ز گردشهای گوناگون
نهنگی هم بر آرد سر، خورد آن آب دریا را
چنان دریای بی پایان شود بی‌آب چون هامون
شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را
کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون
چو این تبدیلها آمد نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد، که چون غرق است در بی‌چون
چه‌دانمهای بسیار است، لیکن من نمیدانم
که خوردم از دهان‌بندی در آن دریا کفی افیون

 

مولانا

 

 

لینک
جمعه ۱ خرداد ،۱۳۸۸ - sarvin