گلايه   

قلم را بر کاغذ می گذارم اما قبل از آنکه بخواهم فکر کنم که چه می خواهم بنويسم قلم خود به حرکت در

می آيد.چه می نويسد قلمم؟نمی دانم! می خوانم .پس بياد می آورم ! می پرسيد چه ؟ مدت ها انتظار

را.مدت ها سکوت را. که چه آرام در خلوت خود به آرامی انتظار کشيدم و چه صادقانه از خدای خود کمک

خواستم. عزيزی گفت که خدا دوست دارد بندگانش صدايش کنند پس چنين کردم .عزيز ديگری گفت بايد

در راه رسيدن به طلب  صبر داشت پس چنين کردم. گاه از بزرگيه صبرم تعجب می کنم ! اما باور کنيد که

ديگر در خودم توان انتظار را نمی بينم .درست است که آرزوهای  من بزرگ است اما مگر نه اينکه از

خداوندی با آن عظمت مدد می جويم پس چه شد که هيچ نمی يابم. نمی دانم شايد هم من   

 آنچنان که بايد تلاش نکرده ام و حال زمان به خود آمدن است .که حتی اگر چنين باشد باز به کمک

نيازمندم . ای کاش که خدايم من را به خاطر همت قاصرم جزا ندهد.

دوستان من اگر در خلوت تنهايی منصفانتان برای آرزوهای بزرگ و کوچک خود دست به دعا برداشتيد در

انتها يادی هم از من به ميان آريد و به خدايمان بگوييد که کوچکترين بنده اش  مدت هاست که در انتظار

رسيدن پاسخی  نيم پاسخی  و حتی اشاره ای چشم به آسمان دوخته است!!!!

وکلام آخر :

از من اکنون طلب صبر و دل و هوش ندار .... کان تحمل که تو ديدی همه بر باد آمد

 

لینک
دوشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٥ - sarvin