عشق پاک

یاد تو

 

ای که بی تو خودمو

تک و تنها می بینم

هر جا که پا می ذارم

تو رو اونجا می بینم

یادمه چشمای تو

پر درد و غصه بود

قصه ی غربت تو

قد صد تا قصه بود

یاد تو هر جا که هستم با منه

داره عمر منو آتیش می زنه

تو برام خورشید بودی

توی این دنیای سرد

گونه های خیسمو

دستای تو پاک می کرد

حالا اون دستا کجاست

اون دو تا دستای خوب

چرا بی صدا شده

لب قصه های خوب

من که باور ندارم

اون همه خاطره مرد

عاشق آسمونا

پشت یک پنجره مرد

آسمون سنگی شده

خدا انگار خوابیده

انگار از اون بالاها

گریه ها مو ندیده

یاد تو هر جا که هستم با منه

داره عمر منو آتیش می زنه

 

 

 

پیشتر فکر می کردم یونیکورن ها فقط مال قصه هان، فکر می کردم موجودات خیالی هستن که هیچ وقت نمی تونم تو این دنیا پیدا شون کنم.

اما یک روز توی صحرایی دور  وقتی راهم رو گم کرده بودم  و فکر می کردم که برای همیشه گم می شم یک مرتبه صدای پای اسبی رو از دور دست شنیدم، کم کم نزدیک شد.

باورم نمی شد اسب سفیدی بود که یک شاخ قشنگ بالای سرش بود.

از هیجان نمی دونستم چه کار باید بکنم، خیلی ذوق زده شده بودم. می خواستم نزدیکش شم اما فکر کردم شاید ازم بترسه. اما اون نترسید!

اجازه داد نازش کنم، بغلش کنم،‌ بوسش کنم. چقدر احساس آرامش می کردم پیشش آخه اون راه صحرا رو خیلی خوب بلد بود.

من و یونیکورن زبون همدیگر و بلد نبودیم اما انگار اون با نگاهش به من خیلی چیزا رو می فهموند.

اما اون خیلی زود قصد رفتن کرد.

قبل از این که یادم بده در نبودش چطور راه صحرا رو دیگه گم نکنم، پیش از اون که تمام خطرهای راه رو نشونم بده.

آره اون رفت و از خودش فقط یک خاطره دلنشین  به جا گذاشت.

اول از نبودش اینقدر دلتنگ شدم که گفتم کاش هیچ وقت تو زندگیم یونیکورنی نمی دیدم.

اما بعد به این نتیجه رسیدم که من خبلی خوش بخت بودم که اتفاقی برام افتاد که شاید برای کمتر کسی تو این دنیا بیفته.

 

 

 

عشق پاک

 

 

ای شب ، به پاس صحبت دیرین ، خدای را

 

با او بگو حکایت شب زنده داریم

 

با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق

 

شاید وفا کند ، بشتابد به یاریم

 

ای دل ، چنان بنال که آن ماه نازنین

 

آگه شود ز رنج من و عشق پاک من

 

هر چند بسته مرگ کمر بر هلاک من

 

ای شعر من ، بگو که جدایی چه می کند

 

کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی

 

ای چنگ غم ، که از تو به جز ناله بر نخاست

 

راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی

 

ای آسمان ، به سوز دل من گواه باش

 

کز دست غم به کوه و بیابان گریختم

 

داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه

 

مانند شمع سوختم و اشک ریختم

 

ای روشنان عالم بالا ، ستاره ها

 

رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید

 

یا جان من ز من بستانید بی درنگ

 

/ 6 نظر / 18 بازدید
مرجان

گفتم تو چرا دورتر از خواب و سرابی، خواب و سرابی گفتی که منم با تو ولیکن تو نقابی، نقابی فریاد کشیدم تو کجایی، تو کجایی گفتی که طلب کن تو مرا تا بیابی چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش، مرد سفر باش هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش هر منزل این راه، بیابان هلاک است هر چشمه سرابیست که بر سینه خاک است در سایه هر ظن اگر گل به زمین است نقش تن ماریست که در خواب کمین است در هر قدمت خاک، هر شاخه سر راه در هر نفس آزاد، هر سایه ی صد باز چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش، مرد سفر باش هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش گفتم که عطش می کشدم در تب صحرا گفتی چون شدی تشنه ترین، قدر تو دریاست گفتم که در این راه، کو نقطه ی آغاز گفتی تویی تو، خود پاسخ این راز چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش، مرد سفر باش هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش

مرجان

مممممممممممممممممممشششششششششششششششششککککککککککککککککککککووووووووووووووووکککککککککککککککککک (مشکوک[نیشخند] ) می کشمت اگه نگی ماجرا چیه [شیطان]

عاطفه

من فکر کنم بدونم که اون یونیکورن کیه؟ شایدم اشتباه می کنم ولی عین قصه اون کبوتره میونه که توی یه روز برفی رفت تو برج... قصه برج و کبوتر قصه فاجعه دلبستگی بود راز پرواز رو فقط پرنده می دونست و پرواز کرد و رفت راز پرواز فقط تو میدونی تو میدونستی من نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی ...بوس بوس

مهلا

سلام......فکر می کنم این اتفاق برای همه می افته...برای هرکسی به شکلی متفاوت...فقط فرق آدمها توی چنین شرایطی اینه که بعضی ها می فهمن چرا این اتفاق افتاد و عمق اونو درک می کنن ولی بقیه در سطح واقعه باقی می مونن.........

مرجان

سروين جونم خودت چرا نمي نويسي؟ بنويس ديگه.منتظريم [گل]