بسيار سفر بايد تا پخته شود خامی

ديروز در رکاب دوستان عزيزم رفتيم نمايشگاه کتاب. روز بسيار خوبی بود با دوستان به گشت و گذار در سالن های مختلف پرداختيم و  هرکدوم چند کتاب خريديم .اما نکته ای که اين روز پربار رو خاطره انگيز تر کرد نرسيدن من و مهلا به اتوبوس دانشگاه  بود.چون  راننده اتوبوس ما تصميم گرفته بود هر طور شده يک بار در عمرش به موقع سر کارش بره و از بخت شوخ طبع ما اين يک بار درست ديروز واقع شده بود. و علی رغم تلاش های دوستان ما از اتوبوس جا مونديم . بنابر اين چاره ای نداشتيم جز اين که ساعت يک ربع به دو ظهر در حالی که آفتاب با مهربونی تمام تا مغز استخونمون نفوذ می کرد دنبال می نی بوس بگرديم.که خدا رو شکر با تلاش کمی زياد پيدا کرديم و سوار شديم و با اندکی سئوال و پرسش از ديگران خودمون رو به دانشکده رسونديم و اتفاقا در راه خيلی هم به ما خوش گذشت.اين اتفاق  باعث شد هر دوی ما  مسير رو خوب ياد بگيريم و بدونيم هنوز انسان های وقت شناس در اين مملکت زندگی می کنند!و درضمن هر دوی ما خيلی بيشتر به اين سخن نغز پی برديم که ميگه بسيار سفر بايد تا پخته شود خامی ....صوفی نشود صافی تا می نخورد جامي.   در ضمن قرار فردا دوباره به اتفاق دوستان بريم نمايشگاه پس پيش بسوی تجربه های جديد.

کلام يکی مونده به آخر:

هرکس که ديد روی تو بوسيد چشم من .... کاری که کرد ديده من بی نظر نکرد

وکلام آخر:

عتاب يار پری چهره عاشقانه بکش ....  که يک کرشمه تلافی صد جفا بکند!

 

/ 3 نظر / 9 بازدید
عليرضا

در اداب وقت شناسی امده است يک لحظه زود به از نيم لحظه تاخير است بسيار عالی واقعا عجيبا غريبا چطور تو سوار مينی بوس شدی؟؟؟؟

مهلا

من يه شعر تکراری می نويسم چون هم به مطلبت ربط داره هم... چون يار بار سفر بست من چه کار کنم وداع عمر کنم يا وداع يار کنم............ می دونی ياران جفاکار روزگار هميشه هم جفا نمي کنند، يعنی اميدوارم ذاتاْ جفاکار نباشند، همون طور که آدم فروش نيستند، هستند؟؟؟؟؟؟

عاطفه

راستی خوب بود..خوش گذشت.ديگه فکر نميکنم يه هم چين فرصتی پيش بياد.